در حال بارگذاری ...

اساسا بلوچ ها را خیلی بیش تر از ما تحویل می گرفت؛ طوری که ما گاهی حسودی مان می شد و به خودمان می گفتیم که هرچه نباشد، ما با او مانوس تر و آشناتریم و حق آب و گل داریم! اسلحه را که برمی داشتیم تا برای ماموریت همراهش برویم، می گفت که زیاد این چیزها را توی چشم مردم نیاورید، تا دیدشان نسبت به ما خراب نشود؛ چرا که ما آمده ایم اینجا امنیت را برایشان برقرار کنیم و نه این که خودمان یک جو امنیتی شدیدتر به وجود بیاوریم.

امروز، روز گریه بلوچ هاست!

سردار محمد مارانی، از همکاران شهید شوشتری:

روز بیست و هفتم مهرماه سال 88  که سرگرم برنامه تشییع جنازه شهیدان توی شهر زاهدان بودیم یکی از بلوچ‌ها آمد نزدیک من و پرسید:

- آقای مارانی! پسر آقای شوشتری کدام یکی از اینها است
دیدم با چشمانی اشکبار ایستاده تا پاسخش را بدهم؛ در حالیکه بلوچ‌ها به ندرت برای مردگانشان گریه می‌کنند.

من نخست پرسیدم که به او چه کار دارد؟

دیدم اصرار دارد که حتما پسر سردار شوشتری را ببیند.

گفتم که فعلا لابه‌لای جمعیت است و نمی‌شود صدایش زد. اما او کوتاه نمی آمد و می خواست پیامی بهش بدهد.
سرآخر بردمش کنار آقا فرج‌الله و با حالتب از بغض، دست انداخت گردن او و لابه‌لای اشک‌هایش گفت:

شما به تنهایی یتیم نشدید،

 بلکه ما همه یتیم شدیم.

امروزروز گریه بلوچ‌ها است.

(شهیدان همبستگی، ص 678 – 679)

خود را مدیون مردم می دانست

شیخ غلام حسین رمضانی، از همکاران شهید شوشتری:

شهید شوشتری با تقسیم کاری که میان طوایف و مردم بومی انجام داد، بار بزرگی را از دوش نظام برداشت. و این کار را هم به گونه ای پیش می برد که انگاری نظام به مردم منطقه بدهکار است.

واقعا هم خودش را مدیون مردم می دانست.

حتی شاهد بودم که روزی در برخورد با مولوی یکی از روستاهای اهل سنت که پیرمردی افتاده و ساده بود، چه اندازه با ملاطفت و ادب نشست و برخاست کرد و درددل هایش را گوش داد. البته سناریو و یا تاکتیک و سیاستی هم برای بروز چنین رفتارهایی نداشت؛ بلکه محبت اش از درون وجودش می جوشید...

درک سردار شوشتری بر اصرار به این که سپاه و حضور خودش در منطقه نمایان باشد و ارتباط نزدیکی با مردم داشته باشد، از این نشات می گرفت که در اندیشه اش این بود که مردم را شریک و دخیل در برنامه های فرهنگی، عمرانی و همه امور سازد.

اساسا پشتوانه خودش را هم همین مردم می دید.

 (شهیدان همبستگی، ص 798- 799)

از «قلب» خود فرمان می گرفت

سردار خضرایی از همکاران شهید شوشتری:

به سراغ برادران مولوی که معارض و معاند نبودند، می رفت و با آنان همدلی می کرد؛ همین طور به دیدن سران قبایل می رفت و با برخی از ایشان که حتی یک بار هم مورد لطف و توجه قرار نگرفته بودند، نشست و برخاست داشت. و عمیقا بر این باورم که شهید شوشتری این کارها را با برنامه ای از پیش تعیین شده انجام نمی داد؛ بلکه از درونش فرمان می رفت و از قلبش سر می زد.

نه خودش را به مولوی یا سرعشیره ای تحمیل می کرد و نه از پیش رصد می کرد تا ببیند مورد پذیرش هست یا نه؟

(شهیدان همبستگی، ص 810 – 811)

 

شهید شوشتری چه نگاهی به مردم بلوچ داشت؟ (دانلود)

باید با این مردم با مهربانی برخورد کرد

شیخ محمد اسماعیل شوشتری، پسرعموی شهید شوشتری و وزیر سابق دادگستری:

پیش از آخرین ماموریتی که به این شهید در رفتن به سیستان و بلوچستان محول شد، بارها در نشست ها و گفتگوهای خودمانی مان، مسائلی را مطرح می کرد که خلاصه آن، مشارکت همه جانبه مردم مرزنشین و دورافتاده کشور در مسائل اجتماعی و فرهنگی خودشان بود.

اعتقاد داشت که این مردم جدا از دیگر مردم شهرها نیستند. بنابراین دولت بایستی با آنان با مهربانی و اقناع برخورد کند، تا یک اعتماد متقابل میان مردم بومی و نظام به وجود بیاید.

این شهید تنها راه امنیت در منطقه جنوب شرق کشور را همین مشارکت مردم در مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی می دانست. اتفاقا پیش از شهید نورعلی افراد دیگری برای پذیرش این ماموریت در نظر گرفته شده بودند، اما گویا سرآخر گفته شده بود که حالا که شما چنین دیدگاهی را مطرح کرده ای، خودتان هم باید با حفظ سمت این ماموریت و وظیفه خطیر را پذیرا باشی، که او هم بی درنگ و بدون تامل پذیرفته بود.

(شهیدان همبستگی، ص 259)

محبت به جای گلوله!

سردار محمد شعبانی، فرمانده سابق نیروی انتظامی سیستان و بلوچستان:

شهید بروجردی در کردستان می گفت که ما با کفر می جنگیم و نه با کرد؛ در سیستان و بلوچستان نیز شهید شوشتری می گفت:

- ما با شرور درگیریم، نه با مردم بلوچ. آنان جزو منابع ملی نظام ما هستند. حساب آنان با ضدانقلاب و فرقه های ضاله جداست...

می گفت:

- ما باید دست روی مشترکات دینی بگذاریم و نه اختلافات مذهبی. جوان بلوچ باید احساس تعلق کند. بلوچ تشنه محبت است. استراتژی شهید شوشتری به کارگیری محبت به جای گلوله بود.

(شهیدان همبستگی، ص 411)

عمدا مسائل امنیتی را رعایت نمی کرد!

دکتر علایی، از همکاران شهید شوشتری:

می گفت ما به جای این که تفنگ مان را به مردم بلوچ نشان بدهیم، می باید توی کار عمرانی و توسعه اشتغال گام برداریم؛ حتی به قیمت برداشتن فاصله میان مردم و مسئولان.

اساسا او خودش را یکی از مردم می دانست تا این که یکی از مسئولان باشد؛ چرا که وظیفه سازمانی اش او را یک مسئول معرفی کرده بود و دیگر لازم نمی دید که این ریاست را به رخ کسی بکشد.

می توانم بگویم که شهید شوشتری برخی از مسائل امنیتی و سازمانی را عمدا رعایت نمی کرد تا مردم یک روابط عاطفی و نزدیک را میان خودشان و این فرماندهان سپاهی، حس کنند؛ چندان که این رابطه برقرار هم شد و توی سیستان و بلوچستان، نظامی گری شهید شوشتری، تنها در همان لباس نظامی که می پوشید، خلاصه شد.

در اصل به انجام کارهای فرهنگی و عمرانی دست می زد تا به درد مردم برسد.

اساسا دنبال درمان درد نبود، بلکه می خواست ریشه این درد را برای همیشه بخشکاند. به حق نیز مسیر درستی بود، هرچند بسیار سخت.

(شهیدان همبستگی، ص 468)

وقتی شهید شوشتری دو دستش را محکم بر سر کوبید!

محمد هادی سفیدچیان، از همکاران شهید شوشتری:

در عین حالی که در رزم با دشمن محکم و بی گذشت بود، برای یک بچه کوچک بلوچ خودش را کوچک می کرد و پای درددل او می نشست. و بسیار به مردم اهل تسنن بلوچ عشق می ورزید؛ نه برای اینکه خودش را برای آنان کوچک کند، بلکه برای این که می خواست بگوید کل نظام مخلص آنان است!

روزی من همراه دکتر امامیان، شهید علی عربی و تنی دیگر در خدمت شهید شوشتری در زاهدان بودیم که شهید عربی گوشی تلفن را به دست شهید شوشتری داد و گفت که از تهران است و با شما کار مهمی دارند.

آن طرف خط، کسی بود که به دستور شهید شوشتری، ده ها نفر از سران بلوچ را برای دیدار با مقام معظم رهبری از بلوچستان به تهران برده بود. پیش از هماهنگی های نهایی برای دیدار با معظم له، دیدار دیگری برای آنان ترتیب داده می شود که در آن دیدار، یکی از شخصیت های ناآگاه و ناشی، بحث های تفرقه افکنانه ای را پیش می کشد و از صدر اسلام مطالبی را برای سران بلوچ به زبان می آورد!

شهید شوشتری گزارش این سخنرانی را که شنید، گوشی را انداخت و محکم با دو دست روی سر خودش کوبید!

توی دلم گفتم یا اباالفضل! یعنی چه شده؟! نکند توی تهران بمب منفجر شد و یا کسی شهید شده؟!

سپس چنان توی ناراحتی و سکوت فرورفت که هیچ کدام از ما تا لحظاتی جرات نکردیم حرفی به زبان بیاوریم؛ تا این که خودش آرام، آرام به حرف آمد و گفت:

- ما آمده ایم این جا تا به عنوان سفیر جمهوری اسلامی و مقام معظم رهبری وحدت را توی مردم ایجاد کنیم، آن وقت یک شخصی که توی تهران نشسته و اصلا نمی داند ما این جا به چه بدبختی و مکافاتی روبرو هستیم، موضوعی را برای سران قبایل بلوچ مطرح کده که سراسر بحث تفرقه است و نمی فهمد که این حرفها به بحث وحدت خدشه وارد می کند!

سپس به برادر پلارک مسئول آماد قرارگاه قدس، رو کرد و گفت:

- سریعا ترتیب یک پذیرایی مناسب و درخور را برای سران قبایل بدهید، تا اینها بلافاصله پس از بازگشت از تهران و پیش از اینکه به مناطق و عشیره های خودشان بروند، از همان فرودگاه زاهدان به قرارگاه قدس دعوت بشوند.

می گفت که با آنان کار دارد. شهید شوشتری می خواست با سخنانی از سر صداقت ازشان عذرخواهی کند تا از دلشان دربیاید.

هنگامی که به زاهدان بازگشتند، برایشان پذیرایی مفصل ترتیب داد و با چشمانی اشک بار بهشان گفت که آن حرفها را به دل نگیرید؛ چندان که سخنرانی خوبی انجام داد و روی یکایک شان را بوسید و آنان را در آغوش گرفت.

این اعلام مودت و پیوند دوباره، به گونه ای شد که همگی با خیالی آسوده به مناطق خودشان بازگشتند.

(شهیدان همبستگی، ص 499 – 500)

بلوچ ها را بیشتر از ما تحویل می گرفت

محسن اکبری، از همکاران شهید شوشتری:

در برابر آنان (بلوچ ها) خیلی کوچک می شد.

روحش بزرگ بود و بزرگ تر می شد، ولی خودش را خیلی پایین می آورد، تا برادری و برابری اش را با آنان نشان دهد.

قلبا این گونه بود و قصد تبلیغ و تظاهر نداشت.

اساسا بلوچ ها را خیلی بیش تر از ما تحویل می گرفت؛ طوری که ما گاهی حسودی مان می شد و به خودمان می گفتیم که هرچه نباشد، ما با او مانوس تر و آشناتریم و حق آب و گل داریم!

اسلحه را که برمی داشتیم تا برای ماموریت همراهش برویم، می گفت که زیاد این چیزها را توی چشم مردم نیاورید، تا دیدشان نسبت به ما خراب نشود؛ چرا که ما آمده ایم اینجا امنیت را برایشان برقرار کنیم و نه این که خودمان یک جو امنیتی شدیدتر به وجود بیاوریم.

خیلی با نمایش اسلحه و لباس نظامی برابر مردم میانه ای نداشت، هرچند که ما و او مجبور به رعایت برخی مسائل و اصول نظامی و حفاظتی بودیم، اما فکر می کنم اگر زنده می ماند، برای این هم چاره ای می اندیشید.

بلکه از میان جوانان بلوچ برای خودش محافظان و همراهان را برمی گزید، تا به طور کل کارها را به دست خود مردم منطقه بسپارد.

(شهیدان همبستگی، ص 595 – 596)

 




نظرات کاربران